شهیدی که دو بار تکفین و تشییع شد

شهیدی که دو بار تکفین و تشییع شد

چهارشنبه، ۲۲ مهر ۱۴۰۵

زندگینامه شهید علی دانشمند

(شهیدی که دو بار تکفین و تشییع شد)

بِسْمِ رَبِّ الشُّهَدَاءِ وَالصِّدِّیقِینَ

«وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ»

هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مرده‌اند؛ بلکه آنان زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.

شهید علی دانشمند؛ بارانی که نپرسید کاسه از آنِ کیست

زندگی‌نامه، از زادروز تا خاکسپاری

۱. برفِ آغاز

آخرین روز دی‌ماه ۱۳۷۱، اصفهان زیر برف بود و پسری به دنیا آمد که نامش یعنی «بلندمرتبه». نام‌ها گاهی وعده‌اند. علی تمام عمر کوتاهش را به وفای این وعده گذراند، نه با صدای بلند، که با همتِ بلند.

نظریه‌ی دلبستگی می‌گوید کودکی که در آغوشی امن بزرگ شود، دنیا را جای بخشیدن می‌بیند، نه میدان نگه‌داشتن. علی چنین آغوشی داشت: پدر، مادر و دو خواهری که همیشه پشتش بودند. هم‌زمان با درس به مغازه‌ی پدر می‌رفت و بیشترین وقتش را کنار او می‌گذراند. آلبرت باندورا می‌گوید بخش بزرگی از ما از تماشای بزرگ‌ترها ساخته می‌شود. علی از پدر آموخت که کسب‌وکار حساب‌وکتاب دارد، اما آدمیت بی‌حساب است.

۲. دست‌هایی که می‌ساختند

در نوجوانی عاشق معرق‌کاری و چوب شد و به سطح استادی رسید: قاب‌های ظریف «وَإِن یَکادُ»، شعر «علی ای همای رحمت» و سازه‌هایی چون برج ایفل. چیکسنت‌میهای حالتی را «غرقگی» می‌نامد: وقتی انسان چنان در کاری ظریف فرو می‌رود که خود و زمان را فراموش می‌کند. پسری که ساعت‌ها با تراشه‌های ریز چوب می‌نشست، صبر تمرین می‌کرد، همان صبری که بعدها نشان پدرانه‌اش شد.

پس از دیپلم به سربازی رفت و دوره‌ی آموزشی را در پادگان صفر پنج کرمان گذراند. بازگشت، کارشناسی تربیت بدنی و کارشناسی ارشد فیزیولوژی ورزشی گرفت، مدال نقره‌ی پرورش اندام برد و مربی شد. با چوب ظریف می‌ساخت و با آهن سنگین؛ هر دو ساختن بود. روان‌شناسان به این باور که «می‌شود چیزی ساخت، حتی خودِ آدم را»، خودکارآمدی می‌گویند.

۳. ایمانی که شیک بود

ایمانش قلبی بود و هرگز لباس نمایش نپوشید. گوردون آلپورت ایمان «درونی» را از «ابزاری» جدا می‌کند: یکی از دین استفاده می‌کند و دیگری دین را زندگی می‌کند. علی ظاهری امروزی و آراسته داشت، اما دلش در کوچه‌های محرم می‌گشت. در نوجوانی علمی چوبی و بلند خرید، با پارچه‌های سبز خودش آراستش و شب‌های محرم به هیئت برد. بعدها علمدار اصلی علامت‌های زبانه‌دار آهنین شد. در جوانی برای رسیدن به صف اول روضه‌های هیئت عاشوراییان، چند ساعت زودتر راه می‌افتاد و خود را از میان سیل جمعیت می‌رساند. شاید کسی که این‌همه برای صف اول عزاداران می‌دوید، خودش را برای صف اول یادها آماده می‌کرد.

۴. باران باش و ببار

علی به یک جمله باور داشت و با آن زندگی کرد:

«باران باش و ببار؛ نگو کاسه خالی از آنِ کیست.»

یعنی مثل باران ببار، بی‌آن‌که بپرسی زمینِ سیراب‌شده شایسته بود یا نه، یا کاسه‌ی پرشده از آنِ کیست. باران رسید نمی‌گیرد و برنمی‌گردد ببیند گلی شکفته یا نه. می‌بارد، چون باران بودن همین است. علی هیچ‌وقت توقع تشکر یا جبران نداشت و بی‌توقع می‌بارید.

دوستانش از سر شیطنت چراغ‌های کوه صفه را شکستند. او نقشی نداشت، اما پیش پلیس ایستاد و خودش را مقصر نامید. دیگران چراغ شکستند و او تاریکی را به جان خرید. در نوجوانی، راننده‌ای ناگهان در خودرو را باز کرد و لبه‌ی تیز آن گردنش را، درست مقابل گلو و شاهرگ، شکافت. زخم به شاهرگ نزدیک بود، اما بخشش به دلش نزدیک‌تر؛ همان لحظه‌ی اول راننده را بخشید. پژوهش‌های روان‌شناسی مثبت نشان می‌دهد بخشش با کاهش خشم و استرس همراه است. او بی‌آن‌که کتابی خوانده باشد، به همین آرامش رسیده بود.

در اوایل جوانی، خودش نیازمند بود، اما موتور تازه‌خریده‌اش را فروخت تا مادر و دختری نیازمند که به مغازه آمده بودند، لوازم‌التحریر و ضروریات‌شان را بخرند. پیش از شهادتش برای جوانی که تازه درگذشته بود و جمعیتی کم در مسجد داشت، تاج گلی باشکوه فرستاد، با این‌که رابطه‌ی نزدیکی با او نداشت. فقط نمی‌خواست کسی تنها بدرقه شود. بانیان موکب و چایخانه‌ی کنار مغازه می‌گویند گاهی بیش از خودشان زحمت می‌کشید و هر کمکی می‌خواستند، آماده بود.

دسی و رایان، پژوهشگران انگیزش، می‌گویند نیکیِ برخاسته از انگیزه‌ی درونی، به تماشاگر نیاز ندارد. بیشتر نیکی‌های علی را هم کسی ندید. خانواده می‌داند «بسیار بسیار موارد دیگر» هست که هرگز بازگو نکرد، چون آن‌ها را میان خود و خدایش نگه داشته بود. او همیشه می‌خواست قهرمان باشد و قهرمانی را در پنهان‌کاریِ نیکی می‌دید.

۵. خانه، عشق و رادین

در سال‌های آخر دانشگاه با همسرش آشنا شد و زندگی عاشقانه‌شان آغاز شد. شهریور ۱۴۰۲ پسرشان رادین، یعنی بخشنده و جوانمرد، به دنیا آمد؛ گویی میراث پیش از آمدن نام گرفته بود. علی نسبت به رادین حساس بود و صبر و عشقش زبانزد آشنایان شد. اریکسون این مرحله را «زایندگی» می‌نامد: وقتی انسان از ساختنِ خود به ساختنِ آینده‌ای برای دیگری می‌رسد. او بسیار خانواده‌دوست بود و هر لحظه در طلب رضایت و شادی‌شان.

۶. نشانه‌ها

چند روز پیش از شهادت، شبی با شوق به خانه آمد و از مردی بلندقامت و نورانی با محاسن مشکی گفت که به مغازه آمده بود. علی بی‌اختیار برخاسته و سلام کرده بود. مرد پس از خریدی کوچک، مژده‌ی فروردین و اردیبهشتی خوب داد و گفت شنبه ۲۳ اسفند، روز تولد مادر علی، خبری خوب می‌رسد. در گفتن یا نگفتن تردید کرد و رفت. علی به دنبالش دوید، اما او را نیافت. چند شب قبل از شهادت هم برای همسرش از خوابی خوش گفته بود: خانه‌ای بزرگ و مجلل و دختری زیبا که خدا به آن‌ها داده بود. نزدیکانش آن را به خواب همرزمش پیوند می‌دهند که چند شب بعد کاخی در کنار کاخ امام حسین دید.

روان‌شناسی می‌گوید ذهن در آستانه‌ی رویدادهای بزرگ دنبال معنا می‌گردد و پس از آن، گذشته را رشته‌ای معنادار بازمی‌خواند. ایمان می‌گوید این‌ها نشانه بودند. هر دو روایت را بی‌داوری کنار هم می‌گذاریم. خانواده با این نشانه‌ها نه فقط داغ، که معنا هم به خانه برد، و معنا نیمی از تاب‌آوری در سوگ است.

۷. شب نگهبانی

در سال ۱۴۰۴ برای پایان خدمت به گروه توپخانه‌ی ۴۴ ارتش در اصفهان منتقل شد.

در واپسین روزهای خدمت، شب نگهبانی‌اش، ساعت ۰۱:۳۱ بامداد ۸ فروردین ۱۴۰۵، در بمباران شدید دشمن صهیونیستی و آمریکایی در جنگ رمضان به شهادت رسید.

نگهبانِ شب تا آخرین لحظه نگهبان ماند.

برای دنیا یک و سی‌ویک دقیقه بود و برای یک خانواده، مرز میان «پیش» و «پس». در مرگ ناگهانی، ذهن از «اگر» پر می‌شود: اگر چند روز دیگر، اگر شیفت دیگری. روان‌شناسان این را «تفکر خلاف‌واقع» می‌نامند. بازماندگان از همان ساعت‌های اول با این پرسش‌ها زیستند، اما در کنارشان، افتخاری هم بود که از شهادت می‌آمد و آرامی که می‌بخشید.

۸. وداع

مراسم وداع در فلکه‌ی خوراسگان، درست روبه‌روی فروشگاه پدرش، با جمعیتی عظیم برگزار شد. از همان‌جا که کودکی‌اش آغاز شده بود، بدرقه‌اش آغاز شد. دورکیم این شور جمعی را «غلیان جمعی» می‌نامد: لحظه‌ای که سوگِ یک خانواده، سوگِ یک شهر می‌شود.

۹. روزی که علی ماند

دهم فروردین، گلستان شهدای اصفهان. بیست‌وپنج شهید، یکی‌یکی، به خاک سپرده می‌شدند و علی یکی از آن‌ها بود. اما مادر و دو خواهرش نیامده بودند. مادر حالش خوب نبود و داغ فرزند پایش را سست کرده بود. همه‌ی شهدا به خاک رفتند و فقط علی ماند.

نزدیکانش باور دارند علی مادر و خواهرانش را می‌خواست. گویی همان پسرِ «خانواده‌دوست»، همان که تمام عمر در طلب رضایت‌شان بود، حتی در آخرین وداع هم می‌گفت: «بدون مادرم نه.» جان بالبی می‌گوید پیوند مادر و فرزند پایانی ندارد و تا آخر، یکی چشم‌به‌راه دیگری می‌ماند. علی همان‌جا ماند، به انتظار.

۱۰. مادر آمد

روز بعد، وقتی گفتند علی چشم‌به‌راه مادر و خواهرانش است، آمدند. مادر حالش هنوز خوب نبود و تنش یاری نمی‌کرد، اما عشق مادری از تن قوی‌تر است. مادری که با دست‌های خودش علی را بزرگ کرده بود، این بار هم به صدای فرزندش لبیک گفت. خواهرها هم آمدند. مادر و دو خواهر، با دل‌های شکسته، آمدند چون علی خواسته بود و «نه» گفتن به او را هرگز یاد نگرفته بودند. گویی علی تنها یک بار از آن‌ها چیزی خواست، و آن‌ها اجابت کردند.

دوباره غسل، دوباره کفن، دوباره تشییع. دو بار غسل، دو بار تشییع، تا مادری که دیروز نتوانسته بود بیاید، فرزندش را تا آخرین قدم همراهی کند.

۱۱. بارانی که ابر نداشت

آن روز، ظهر ۱۱ فروردین، نزدیک اذان، هوا آفتابی بود و در آسمان ابری دیده نمی‌شد. درست در لحظه‌ی خاکسپاری، نه قبل و نه بعد، از همان آسمان بی‌ابر، باران بارید؛ نم‌نم و لطیف، با هوایی نرم. همان علی که گفته بود «باران باش و ببار»، حالا خودش بارید، بی‌ابر و بی‌توقع.

پدر ایستاده بود؛ پدری که علی را سال‌ها کنار خودش در مغازه داشت و حالا پسرش را به خاک می‌سپرد. همسرش آنجا بود، همان که خواب خانه‌ی بزرگ و دختر زیبا را از زبان علی شنیده بود. و رادین، پسرِ دو ساله و اندی، که شاید هنوز معنای خاک را نمی‌دانست، اما پدرش را می‌شناخت؛ پدری که صبر و عشقش به او زبانزد بود. روزی که بزرگ شود، به او خواهند گفت: روز رفتنِ پدرت آسمان بی‌ابر گریست.

سوگ‌شناسان نوین، کلاس، سیلورمن و نیکمن، می‌گویند سوگ قطعِ پیوند نیست، تغییرِ شکلِ پیوند است. خانواده امروز او را در یاد، در قاب‌های معرق، در علم سبز، در نام رادین و در هر بارانِ بی‌ابر می‌بیند. پیوند نبریده، فقط تغییر شکل داده است.

از علی یک دست‌نوشته مانده، جمله‌ای که با ایمان نوشته بود:

«باکی نیست؛کشتی ما را خدا می‌راند.»

(راوی: خانواده شهید)

برای پیگیری یاد و خاطرات شهید علی دانشمند:

https://web.eitaa.com/#@ShahidAliDaneshmand